تبليغاتX
عاشقانه ها

بیا امشب برویم

که به اندازه پیراهن تنهایی ما جا دارد

 وسعت تنهایی این شهر سیمانی

بیا همین حالا برویم

که راه من و تو

از پای درختان حماسی پیداست

دستت را به من بده

تا ندزدد تو را

این وهم شب آلود سرد از من

بیا برویم

رو به آن وسعت بی واژه

که ما را می خواند.

برویم که دگر من و تو

ما شده ایم.

بیا سفر آغاز شده

گویا کسی ما را صدا می زند

+ نوشته شده توسط شایان در جمعه 12 مهر1387 و ساعت 2:57 |
هر کسی یه روز میاد و یه روز میره  اما فقط خاطره ی رفتار ماست که در ذهن افراد می مونه.

هر کسی قسمتی داره. خوب یا بد.

خیلی ها از سرنوشت خودشون بی خبرند و چه راحت زندگی می کنن اما آدم هایی هم هستن که به نوعی از آنچه می خواد براشون اتفاق بیفته با خبرن و همیشه منتظر اون لحظه می مونن.

زندگی صحنه ی یکتای هنرمندی ماست

                                                      هر کسی نغمه خود خواند و از صحنه رود

صحنه پیوسته به جاست

                                                    خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد.

بگذریم.چند روزی می شد که درگیر یک داستان قدیمی بودم. اما تونستم به خوبی اونو پشت سر بذارم.از این که بعد از مدت ها به یه آرامش رسیدم خوشحالم فقط آرزو می کنم این مقدمه ای برای یک طوفان نباشه.

تصمیم گرفتم هر چه زودنر درس و تموم کنم برا همین می خوام این ترم حسابی درس بخونم درست مثل روزای اول دانشجویی . آخ که چه روزای خوبی بود کاش بشه دوباره برگرده.

امسال تابستون خوبی بود زیاد سفر کردم و با آدمای زیادی آشنا شدم و جاهای زیبایی از ایران و دیدم. تصمیم دارم اگر بشه تا آخر تابستون یه سفر دیگه هم برم.تو سفر حس خوبی بهم دست میده و احساس راحتی زیادی میکنم.

کم کم دارم به روزای قبل برمیگردم همون روزهایی که با خودم بیشتر رفیق بودم.

داستان زندگی من هم همونطور که از اول می دونستم داره پیش می ره بعضی وقتا سعی کردم که تغییرش بدم اما دیدم اینجوری فقط اوضاع برام غیر قابل تحمل تر می شه برا همین دیگه تصمیم گرفتم منتظر همون لحظه های خاص سرنوشتم بمونم سرنوشتی که باید منتظر رسیدنش باشم

یه جورایی با تنهایی حال میکنم دیگه دوست ندارم این تنهایی دوست داشتنی و کسی خراب کنه اگرم روزی بخوام تغییر کنم دیگه سعی میکنم به حرف دلم گوش کنم.

 

 

 

+ نوشته شده توسط شایان در جمعه 1 شهریور1387 و ساعت 19:3 |

گاهی وقت ها تصمیم گرفتن در شرایطی برای ما سخت میشه. وقتی که بر سر دو راهی گیر می کنی و نمی دونی کدوم راه درست مخصوصا" اگر مساله درباره عواطف و روابط انسانی باشه اونوقته که مردم به نظر من دو دسته می شوند.دسته اول کسانی هستند شروع می کنن به دلیل و برهان آوردن برای خودشون و تابع عقل اجتماعی خودشون می شن و به خودشون می قبولن که تصمیم عقلگرایانه اونا درسترین راه ممکن بوده. من اصلا" نمی خوام در مقام قضاوت بشینم و رفتار این گروه افراد رو رد یا تائید کنم اما دسته دومی هم وجود داره ، کسانی که در این جور مواقع فقط به یک صدا توجه می کنن ، راهی رو می رن که قلبشون بهشون نشون می ده و مطمئنا" بر خلاف خواسته عقل می باشد. منظور از عقل برداشت ؛آدمی از موضوعی خاص برای گرفتنی تصمیمی با توجه به شرایط و مقتضیات جامعه مدنی خود. شاید به جرات بتونم بگم 90% مردم راه اول رو انتخاب می کنن و به سمتی می رن که نه خودشون بلکه جامعه و به نوعی جامعه آنها را به آن سمت سوق داده است. این دسته همواره در تلاشند تا به هر شکل ممکن گرفتن تصمیم خود را برای خود منطقی جلوه دهند و هماره در نزاعی درونی بین آنچه می خواسته اند و آنچه روی داده است قرار دارند و اینجاست که افراد نه در چرایی تصمیمی که گرفته اند بلکه برای فرار از این کارزار درونی به ماهیت اصلی تصمیم خود که موضوع اصلی تصمیم آنها را موجب شده است شک می کنند و در صدد این بر می آیند تا با انکار موضوع خود به نوعی آرامش درونی برسند و مسئله را نوعی قرار گرفتن در مسیر غلط و به زبانی ساده تر دست سرنوشت مربوط نمایند. اما دسته دوم که ار نگاه گروه اولی انسانهایی با عدم قدرت تصمیم گیری درست می باشند آنهایی هستند که مسیر خود را پیدا کرده اند هر چند که این مسیر بر خلاف جریان جامعه آنها باشد ولی آنها در این مسیر قرار گرفته اند نه از روی ااجبار بلکه از روی میل و خواست خود. افرادی که می دانند چه می کنند و فغاتح نبرد درونی خویش گشته اند. آدمهایی که سرمست زندگی اند با هر آنچه دارند و چشمان خود را گشوده اند به روی آنچه هست نه رویای آنچه که باید باشد.

+ نوشته شده توسط شایان در دوشنبه 24 تیر1387 و ساعت 11:33 |
به هر سو می روم اخر به تو می رسم

مگر تو کیستی که مرا افسون  خود کردی

تنهایی کشت مرا

جدایی درمان ما نبود

ما از هم بودیم اما جدا

خسته ام از همه دلتنگی ها

کاش می تونستم فراموشت کنم.

+ نوشته شده توسط شایان در سه شنبه 10 اردیبهشت1387 و ساعت 12:17 |
 

خیلی دلم می خوا امشب بنویسم

اما اصلا" نمیتونم

نمی دونم چمه؟

شاید وقتی دیگر!!!!!!

آخه امروز تولدم.

+ نوشته شده توسط شایان در شنبه 3 فروردین1387 و ساعت 0:8 |
 

می سازیم دنییایی جدید از این سرای خاموش.

نوروزتان پیروز باد.

راستی من ۲ روز دیگه تولدم.!

 

sma

+ نوشته شده توسط شایان در پنجشنبه 1 فروردین1387 و ساعت 12:54 |

 

نه زنگي نه حر في نه كلامي

ننوشتي حتي برام يادگاري

نكنه اومدن به خواستگاري؟

 

خوب ببينم كيه ؟

صورتش مثله كيه؟

موهاش بلنده يا كوتاه؟

مي خوادت مثل خدا؟

 

دوست داره هر كي كه هست؟

برات مي ميره بي صدا؟

مي شونه خنده روي لبات؟

ميريزه اشك رو گونه هاش؟

 

دوست داره مثل خودت؟

شده بيقرار مژگونت؟

 

همون كه تو رو ديوونه كرده

قلبت و ويرونه كرده

قدش بلنده يا كوتاه؟

ميرسي تو به شونه هاش؟

 

باهاش كه داري راه ميري

خندونو بي صدا ميري

مي گيره دستت و تو دستاش

ميشينه پاي صحبتات؟

 

 

خب عزیزم منو خبر می کردی
با گریه هام گلویی تر می کردی

 

 

ترسيدي بيام آه بكشم

يا كه نفرين كنم داد بكشم؟

 

من دوست دارم مثل هميشه

بدون تو مگه ميشه؟

 

اگه دنيا به كام بود

زمونه يار ما بود

 

من و تو تو كتابا بوديم

حسرت همه ي عاشقا بوديم.

 

خلاصه که یه جمله می نویسم
با بارون پلکای سرخ و خیسم

اگه دعاهای منو می خوندي
به جای اون منو پیشت می شوندي
تا وقتی که کلاغ نره به خونه
این آرزو توی دلم می مونه

 

 

 

                                                                                                      sma

+ نوشته شده توسط شایان در چهارشنبه 8 اسفند1386 و ساعت 0:58 |

 

همه جا تيره بود.هيچ چيز نمي شنيد.تنها نوازشهاي نسيمي خنك رو روي گونه هاش احساس مي كرد.

نمي دونست كجاست. دلش نمي خواست خواب بيدار بشه. كم كم صداهايي رو مي شنيد كه براش غريب بود.

شايد داشت خواب ميديد؟ اصلا" هنوز خواب بود؟

آروم چشماش و باز كرد . سنگيني پلكاش نمي ذاشت خوب ببين. با دستاش چشماش و ماليد. به اطرفش نگاه كرد. آسمون غرق ستاره بود. هيچكس اطرافش نبود. خيابون خالي بود تنها يك ماشين شهرداري با چند تا كارگر مشغول تميز كردن خيابون بودن. يادش اومد كه روي نيمكت ايستگاه به خواب رفته اما هر چي تلاش كرد يادش نيومد چه خوابي ديده. خيلي خسته بود. يه نگاه به ساعت مچي دستش كرد و چند لحظه به اون خيره شد . همين طور كه به ساعت نگاه مي كرد يه لبخند تلخ زد . ساعت حدود 3 بود. مثل اينكه مدت زيادي اينجا خوابيده بود. از جاش بلند شد به سمت خونه به راه افتاد. تا خونه راه زيادي داشت اما دلش مي خواست راه بره.

گاهي به آسمون نگاه مي كرد و به ستاره اي خيره ميشد .زير لب داشت يه شعر قديمي رو زمزمه ميكرد اما هنوز همون لبخند تلخ روي لباش بود

 

يه دل مي گـــــــه برم برم

يه دلم مي گـــــــه نرم نرم

 

طاقت نداره دلم دلم

بي تو چه كنـــــــم

 

پيش عشق اي زيبا زيبا

خيلي كوچيكــــ دنيا دنيا

 

با ياد توام هر جا هر جا

تركـــــــــت نكــــــــــنم

 

سلطان قلبم تو هستي تو هستي

دروازه هاي دلم راشكســــــتي

پيمان ياري به قلبم تو بســــتي

با من پيوســـــــــــــــــــــــتي

 

اكنون اگر از تو دورم به هر جا

بر يار ديگر نبندم دلم را

سرشارم از آرزو تمنا

اي يار زيبا

 

وقتي پشت در خونه رسيد نا خوداگاه نگاهي به خونه كرد يه ساختمون 2 طبقه قديمي وسط يه كوچه كه پر بود از آپارتمان هاي بلند با يه در سفيد و پنجره اي در طبقه دوم كه با حصير پوشيده شده بود. اونجا خونه ي من بود.

كليد رو تو فقل پيچوند و وارد حياط شد يه نگاهي به باغچه كوجيك كنار حياط انداخت يه توش يه درخت شاتوت با دو تا بوته گل سرخ يادگاري مادر بزرگ توش بود. پيش خودش گفت كاش عزيز جون الان پيشم بودي تا سرم و رو زانو هات مي ذاشتم و يه دل سير گريه مي كردم حيف كه  زود تنهام گذاشتي.

آروم از پله هاي توي حياط بالا رفت تا به اطاقش رسيد. فقط خودش و روي تخت انداخت و چشماش و بست...

حدود ظهر بود كه از صداي بازي بچه ها كه توي كوچه بازي مي كردند از خواب بيدار شد.به سمت دستشويي رفت و آبي به صورتش زد.اشتها نداشت.پشت ميز كارش نشست دلش مي خواست هر آنچه تو دلش هست رو از اول بنويس پس شروع به نوشتن كرد:

 

 

تازه از سد كنكور رد شده بودم و به قول قديميا كله ام حسابي باد داشت.ترم اول از شوق دانشجو شدن تو پوست خودم نمي گنجيدم اما كم كم برام عادي شد.درسم خوب بود اما زياد رشته ام رو دوست نداشتم ولي با اين حال ترم اول و دوم نمرات خوبي گرفتم از اونجايي همئكه كلا" در عين اجتماعي بودن و توانايي ارتباط با ديگران سعي كردم تو انتخاب دوستام كمي وسواس به خرج بدم و با بهترينا باب دوستي داشته باشم كه همين طور هم شد در كل سال خوبي بود تونسته بودم با ورود به انجمن دانشگاه برا خودم با اينكه سال اولي بودم كسب اعتبار كنم و يكي از كانديداهاي اصلي برا هيئت مديره سال بعد بودم.تا اينكه به تابستون رسيديم و بعد از امتحاناي نيم سال دوم اولين دوره از زندگي جديد من شروع شد.

 

اواسط مرداد ماه با صداي مامان آذر از خواب بيدار شدم .

 

- بلند شو ديگه آخه چقدر مي خوابي ظهر شد. پاشو كه امروز كلي كار داري بايد بري برام خريد بعدشم بايد بري اسمت و تو كلاس رانندگي بنويسي. ده هنوز خوابي كه بلند شو ديگه.

تا اسم كلاس رانندگي اومد از جا پريدم اخه چند وقتي بود به بابا گير داده بودم تا اسمم و تو كلاس رانندگي بنويسم.

 

زود تخت رو مرتب كردم و رفتم تو آشپز خونه ماماني تا ديدم گفت:

 

- به به گل پسركم بالاخره از خواب بيدار شدن. شهاب جان مي خواي برات  نون پنير بيارم؟

مامان آذر هميشه عادت داره من و اذيت كنه آخه مي دونه من خيلي تو غدا خوردن ايرادي هستم و همه چيز نمي خورم مخصوصا" پنير برا همين اول صبح من و اذيت مي كنه اما هميشه برام نيمرو آماده مي كنه .

ماماني من و خيلي دوست داره يعني از شادي و سامان بيشتر دوست داره هر چي باشه من پسر بزرگ خانواده هستم ديگه.

 

با بي ميلي گفتم نه مامان اشتها تدارم . راستي دايي اميد كجاست؟

 

اميد دايي كوچيك من ميشه كه يه 10 سالي از من بزرگتر و بعد از فوت عزيز جون با ما زتدگي ميكنه. ما دو تا خيلي با هم رفيقيم. يه جوذايي صميمي ترين دوستم هست و هعمه چيز و ما به همديگه ميگيم.

 

- داييت صبح بلند شد رفت براي كار زمينا شهرداري

 

يه ليوان آب پرتقال مامان داد دستم منم زود سر كشيدم و رفتم سمت اتاقم تا حاضر بشم

همين طور كه داشتم لباسام و مي پوشيدم مامان از تو اشپزخونه گفت:

-شهاب جان رو ميزت برات پول گذاشتم اول برو اون قبضا رو پرداخت كن بعدشم برو اموزشگاه ثبت نام كن برا ناهارم زود بيا خونه آخه دارم برات كتلت درست ميكنم.

گفتم باشه و از در خونه زدم بيرون

sma

 

+ نوشته شده توسط شایان در دوشنبه 2 مهر1386 و ساعت 22:54 |

به نام آنكه جدايي را آفريد

 

باد سردي به صورتش مي خورد. بي هدف توي پياده رو راه مي رفت . لباساش اگر زياد نو نبود  اما خيلي بهش مي اومد. هوا سرد بود اما نه اونقدر كه از تصميمش منصرفش كنه . برگاي پايييزي زير قدم هاش له مي شدن اما اون هيچ صدايي نمي شنيد. تو افكارش خودش غرق بود..  چهره رهگذارا به سرعت از جلوش رد مي شد. با اينكه 24 سال بيشتر نداشت اما خيلي بيشتر از سنش نشون مي داد.

 

يه آن به خودش اومد. سرماي سختي رو تو تمام بدنش احساس كرد.  به اطراف خودش نگاه كرد، دنبال يه چهره آشنا مي گشت درست مثل بچه اي كه از كابوس نيمه شب پريده و دنبال اغوش مادرش  مي گرده. اما باز هم هيچ چهره اي براش آشنا نبود همون نگاه هاي هميشگي همون لبخند هاي خشگ روي لبها شالگردن  بلندش و دور گردنش جابجا كرد براي فراراز سرما دكمه هاي باروني بلند قهوه اي شو بست. كم كم داشت  حالش بهتر مي شد اما توان راه رفتن ديگه نداشت  به اطرافش نگاه كرد . چند قدم اونور تر يه ايستگاه اتوبوس خالي بود. تمام تواني كه در بدنش بود رو جمع كرد و به طرف ايستگاه به راه افتادپاهاش احساس سنگيني مي كرد. با اينكه مسافت خيلي كوتاه بود به نظرش بي پاياين ميرسيد. تا به ايستگاه رسيد خودش رو رها كرد . روي سكوي سرد و يخ زده ايستگاه نشست .تمام بدنش مي لرزيد.خودش رو ميون بارونيش چمع كرد و چشماش و بست شايد كمي آروم بشه. پرتوهاي گرم آفتاب گاهي از ميون ابراي تيره فرار مي كردن و روي  صورتش آروم مي گرفتن.

    

داشت به افكارش نظم مي داد. تمام اتفاقات اين چند وقت اخير از جلوي چشاش رد مي شد لبخند كوچيكي گوشه لباش نشته بود مثل اينكه خاطرات شيريني رو  مرور ميكرد در زير گرماي بارونيش احساس خوبي پيدا كرده بود اما نا خود آگاه لرزيد. حالت چهره اش دگرگون شد لبخندش محو شد، خون توي صورتش دويد و قطره اي اشكي روي گونه هاي سردش شروع به رقصيدن كرد . شايد خاطره تلخي رو به ياد مي آورد . 

هوا سرد بود و تواني براي مقاومت در بدنش نمونده بود . ديگه چيزي نفهميد . گويا سالهاست كه روي اين نيمكت سرد وآهني به خواب رفته است...............................................................................

 

تقديم به دوستي كه قلب پاكش اين روزها در التهاب جدايي است.

منا جان از خدا مي خوام بهت آرامش عطا كنه. 

sma

+ نوشته شده توسط شایان در جمعه 16 شهریور1386 و ساعت 2:55 |
نمی دونم تو این دنیا چه خبره

چرا همش بدا دارن دل خوبا رو می شکنن

پس خدا کجاس؟

چرا همیشه عاشقا باید دل شکسته باشن؟

 مگه این آدما نمی دونن عاشقا آبروی دنیا هستن

برا یه لحظه دنیایی رو تصور کنین که توش عاشق نباشه

کسی معنی عشق رو ندونه

محبت کالای نایاب باشه

اونوقت اون دنیا ارزش زندگی کردن داره؟

کاش می فهمید که چرا

در کنج تنهایی اثیرم

کاش میدید

 شبنم خیس مژگانم

ای کاش نتمی رفت

به این زودی ها

دل بی تاب نگاه

او در راه فرار

نمی دونم شاید این سرنوشت آدمایی شبیه من

ولی من یه چیز رو خوب می دونم

اگر عاشق نباشم نیستم

اگر عاشق نباشم میمیرم.

sma

 

 

+ نوشته شده توسط شایان در دوشنبه 12 شهریور1386 و ساعت 5:39 |


Powered By
BLOGFA.COM